|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب روزنوشت 360 آرشیو مطالب
آبان 1386
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 بلاگر
Blogroll Me!
آخرین نوشته ها
:. شازده کوچولو.: I :. بی هوس چت کن.: :. صدا.: ::روزگار:: ::آخر هفته! :::دل من :. من .: آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
|
کیشرا
تلخ ترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است :. :| .:
|+| |دایان | سه شنبه 28 آذر1385|18:23
:. عشق چیست؟ .:
لیلی و مجنون
خسرو و شیرین یوسف و زلیخا اینها همه نشانه های عشقند وعشق نخستین نیاز برای پیوند. عشق ، یعنی دوست داشتن به اضافه صداقت ، رفاقت و معرفت. عشق ، یعنی امروز، فردا و همیشه. عشق ، یعنی آن سوی "من" است. آن سوی تردید، آن سوی اگر، اما، شاید... عشق را باید به جا آورد. محترم شمرد، شناخت. عشق ، کودکی است که بوی صداقت و صراحت می دهد. دست عشق را در کوچه های پر از ازدحام زندگی نباید رها کرد. عشق را نباید رنجاند . نباید گریاند. عشق را باید پاس داشت. ولی به نظر من همش کشکه... برو فکر نون باش که خربرزه آبه. |+| |دایان | جمعه 24 آذر1385|15:17
:. نصیحت .:
هزار سال پیش پیرمردی میخواست بمیرد. هزار سال پیش تازه هزار سالش بوده. معمولا وقت مرگ پدران پسران را جمع میکنند و چیزهایی میگویند:
بدهی ها، بستان ها، رازقی ها ،شمعدانی ها، روزه ها ،نمازها، قبرستانها ،شب جمعه ها، آبجی ها ،سکه ها ،قرآن ها ،سماور ها، گوسفند ها . یا اگر داشته باشند سری، رازی ،گنجی ،چیزی. پیرمرد ده تا پسر داشته .از زنبور بزرگتر از فیل کوچکتر. به آنها میگوید :بروید چوب بیاورید. آنها میروند جنگل چوب میآورند. پیر مرد میگوید: یکی اش را بشکنید. می شکنند . دوتایش را بشکنید. میشکندد. سه تایش را، چهار تا و پنج تایش را میشکنند. شش تا که می شود، نمیشکنند. نمیتوانند بشکنند. پیر مرد میگوید: اتحاد همین است. بعدش هم قبض را میگیرد و آخرین نفسش را حواله می دهد و تمام میکند و میرود و راحت میشود. هزار سال بعد از آن روز ،یعنی همین دیروز پیرمرد هزار ساله ای میخواست بمیرد. معمولا وقت مرگ پدران پسران را جمع میکنند و چیزهایی میگویند: بدهی ها، بستان ها، رازقی ها ،شمعدانی ها، روزه ها، نمازها ،قبرستانها ،شب جمعه ها ،آبجی ها ،سکه ها ،قرآن ها، سماور ها ،گوسفند ها . یا اگر داشته باشند ،سری، رازی ،گنجی ،چیزی.پیرمرد ده تا پسر داشت. از فیل بزرگتر و از زنبور کوچکتر. همه قلچماق. گنده. سیبیل از بنا گوش در رفته. چشم نزنی ، مثل کرگدن .هر کدامشان ،چهل تا تمساح را حریف بودند. پسران سینه ستبر هیچ کدام قصه آن پیرمرد هزار سال پیش را نشنیده بودند. پیر مرد گفت:بگذار وقت مرگ نصیحتی بکنم اینها را. کناربستر پدر که آخرین نفس هارا می کشید موبایل ها به صدا در می آمد. و تک تک آنها با گفتن تکه کلامی تعلق خاطری ابراز می کردند. -طحالتم -اشک اول و لویی شانزدهمتم -جوراب پارتم -لردتم -درواکنتم -شیر بی یلا و دم و اشکتم -سرناچی از سر گشادتم -آخرین قطره آب دوش حمومتم پیرمرد آخرین نفس ها را میکشید. گفت: چوب بیاورید. پسر ها گفتند: از کجا بیاوریم؟ پیرمردگفت: چوب بیاورید.پسر ها گفتند: توی این قفس های سیمانی چوب پیدا نمیشودکه . پیر مرد گفت: چوب بیاورید. پیر مرد با مصیبت حرف میزد. وقتی میخواست بگوید چوب بیاورید، هشتاد و سه ساعت و بیست و سه دقیقه طول میکشید. دهانش کفت کرده بود. سیاهی چشمانش دیده نمیشد. پسر ها گفتند: نمیشود جای چوب تیر آهن بیاوریم؟ پیرمرد گفت: چ وب ب ی اورید. پسر ها موبایل ها یشان را خاموش کردند تا مشورت کنندکه چوب را از کجا بیاورند. یکی شان خیلی عقل داشت گفت: می رویم از همسایه ها هر کسی دسته بیل داشت میگیریم می آوریم. ببینیم وقت جان دادن چه از جان ما میخواهد. پسر ها راه افتادند توی محله. بیست تا دسته بیل جمع کردند آوردند. پیرمرد به پسر اولی گفت: این چوب را بشکن. پسر یک دسته بیل را برداشت و شترق مثل آب خوردن شکست. پسر دومی دوتا دسته بیل با یک ضربه شکست. پیر مرد به سومی نگاه کرد و گفت: سه تا. با یک ضربه آرام ،یواشکی هر سه تایش را یکجا از وسط شکست. پیرمرد به چهارمی نگاه کرد. چهار تا دسته بیل. پنجمی 5 تا . هشتمی هشت تا. به ردیف... دهمی ده تا. پیرمرد هی میخواست هر چه زودتر قبض را بدهد و برود ولی دید دهمی هم ده تا دسته بیل را یکجا شکست. اشاره کرد که از نو. اولی یازده تا را شکست. بعد به ردیف شکستند و شکستند تا اینکه دهمی بیست تا دسته بیل را به یک ضربه شکست. دسته بیل ها ی شکسته جلوی چشم پیرمرد بود. هی می خواست زود تر بمیرد ولی نشد. آخرش همه را بالای سرش جمع کرد و گفت: حیف که " خ ی ل ی خ ری د " وگرنه میخواستم نصیحتتان کنم! ابراهیم افشار |+| |دایان | چهارشنبه 22 آذر1385|0:4
:)
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسريزرگش که منتظر بود،جلو دويد وگفت: مامان،مامان!وقتي من درحياط بازي مي کردم وبابا داشت با تلفن صحبت مي کرد،تامي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد،نقاشي کرد!
|+| |دایان | یکشنبه 19 آذر1385|19:24
:. ماندگاری عشق .:
گفت: راز ماندگاری عشق در نرسیدن و نشدن و ناکامی است. لیلی و مجنون ، خسرو و شیرین، ویس و رامین، وامق و عذرا و .... اینان رازهای ماندگاری عشقند.
گفتم: راز ماندگاری عشق، در رسیدن و شدن و کامیابی است. پدر بزرگ تو، پدر من، پسرک تو ،دخترک من و میلیاردها انسان سپید و سیاه و زرد و سرخ اینان رازهای ماندگاری عشقند. گفت: اما خودمانیم ،خودشان هم دیر به فکر افتادند ها... گفتم: چطور؟ گفت: برای این که لیلی قیس وعشقش را به خودش دیر باور کرد. قیس هم میتوانست قبل از مجنون شدن برود خواستگاری لیلی . از کجا معلوم ؟> شاید پدر لیلی با این وصلت موافقت میکرد. گفتم: اول این که لیلی در جامعه سال 80 هجری ،دختری کم سن و سال بود و در اوج اختلاف نظرهای دیرین قبیله یی از خود اختیاری چندانی نداشت. از این گذشته، قیس پیش و پس از مجنون شدن بارها به خواستگاری لیلی رفت اما اختلاف نظرهای قبیله ای... گفت: اما در مجموع قیس این جوان احساساتی عاشق پیشه واقعی، در عشق ثابت قدم تر از لیلی بود... گفتم:خواهش می کنم درباره عشق جماعت ، شتابزده قضاوت نکن. یادت نرود که در آن سالها کسی لیلی و اصولا جنس مونث را به بازی نمی گرفت.با این حال لیلی به رغم ازدواج تحمیلی با "ابن سلام"وقتی از ستمی که که بر مجنون رفته بود دل شکسته شد و دق کرد، پاک و پاکدامن از دنیا رفت. پس دو عاشق روحانی که با پاکی و بدون آلودگی های نفسانی به سوی خالق خود رفتند ، هر دو در عشق ثابت قدم بودند. |+| |دایان | شنبه 18 آذر1385|0:22
:. شش سال صدای یک شاعر .:
در حسرت شنيدن صدای شاعری پشت پنجره به انتظار ايستاده بود تا صداي تلفن بلند شود. اما نه! مثل اينکه بد قولي کرده بود. رنگ چشمانش پريده بود . زندگي اش پر از برگ شده بود. برگهايي از جنس خشکسالي . شش سال بود که منتظرش بود .منتظر نگاه سحرآميزش. زندگي و مرگ را،خنديدن و گريستن را، همه و همه را با او مي خواست . اولين نگاه را دختر کرد. اولين لبخند را او زد. اولين شماره تلفن ار او گرفت و بالاخره توانست دل او رابه دست آورد. بالاخره توانست پسر را اسير چشمان تاريکش کند.پسر هنوز هم منتظر شنيدن زنگ تلفن بود.
تنها بود و صداي حرف زدن مي آمد . پيدا بود چه کسي پشت خط تلفن است. واژه هاي پاک نثارش مي کرد. دختر شاعر بودو شعر مي گفت. رنگ ها را خوب مي شناخت. جاده را، غربت و غريبه را، مي فهميد. تنهايي را مي ديد. خطوط نامفهوم زندگي پسر را با دستهايش مي ساخت و پا روي کوچه هاي يخ بسته قلبش مي گذاشت. دختر صداي فاصله را مي شنيد و براي پسر زمزمه مي کرد. دختر منحني آب را براي پسر معنا مي کرد. برگها از شاخه ها مي ريختند و از هم جدا مي شدند و اما دختر و پسر هيچگاه از هم جدا نشند. سه سال از عشق شش ساله ي پسر مخفي بود. دو سال ديگر هم گذشت و سال آخر اوج گرفت.پسر فقط وصل را مي خواست. بخاطر او از خيلي چيزها گذشت. حرفها شنيد. همسفر باد شد و لرزش بيد را درک کرد . شور جواني اش را به پايش ريخت. عشق ،غرور، بودن ... ،دختر هم مي فهميد و جبران مي کرد. به ميل او رفتار مي کرد، هر روز پاي تلفن بود . روحشان براي هم پرواز مي کرد. گاهي نگاه معني داري بينشان رد و بدل مي شد و گاهي سفر روزهاي جدايي را براي آنها به ارمغان مي آورد. فصول از پي هم مي گذشتند و آنها را هر لحظه ، به هم نزديکتر ميکردند. هيچکس نميدانست چه شب هايي را پسر با دوره کردن حرف هاي دختر به صبح رسانيد و چه صبح ها ،به انتظار او از خواب بيدار شد. محبت و ابراز آن مهمترين مضمون صحبتهايشان بود. دختر هيجان را به بلنداي آسمان ترسيم مي کرد و با صداي خود پسر ار از درس و زمان عقب مي راند. گذر زمان بي معني بود. ميان حرفهايشان گاه گاه از هم مي رنجيدند، اما پسر حاضر بود آسمان را بشکافد و از زمين بگذرد تا دل رنجيده ي دختر را شاد کند. پسر ،گناه تمام کارهايي را که نکرده بود به گردن مي گرفت. باران هم به پاي خاطرات آنها نمي رسيد. عشق او حد نداشت.پسر را مي گويم. بخاطر دختر ابرها را پاره مي کرد و مي گريست. مي پيمود جاده هاي نامعلومي را که دختر جلويش باز کرده بود. مثل آسمان که ماه را در خود داشت دختر را در مهر بي پايانش نگه ميداشت. هر لحظه منتظر لحظه يي ديگر بود . تنها لحظه زندگي اش او بود. دختر را نمي دانم ،ولي پسر ديوانه وار عاشق او بود. دختر هم مي گفت :دوستت دارم. مي گفت فقط تو را مي خواهم . ماجراها پيش آمد . دختر نيمه راه جا زد، پسر متقاعدش کرد. دختر آزرده دل شد، پسر شادش کرد. دختر قهر کرد ،اما پسر غرورش را شکست و آشتي کرد. ختر ناز کرد و پسر کشيد. دختر شکست و پسر جمع کرد. بهانه ها آورد و ماند، اما پسر صبور بود. دختر شروع کرده بود و حاضر نبود ادامه بدهد. بعد گفت :پسر بايد دانشگاه برود، اما پسر هنوز ديپلم داشت و کم سن بود. پسر تمام تلاشش را کرد تا دختر که پا به پاي او آمده بود ناراحت نشود. خزان به عشق آنها تابيد. به عشق پاک و مقدس آنها. پائيز بود و برگها مي ريختند . پسر هنوز هم منتظر زنگ تلفن بود. بالاخره تلفن زنگ زد و دختر وداع گفت. غزل تلخ جدايي را که خود سروده بود براي پسر خواند. پسر فقط سکوت کرد و گوش داد. حتي اشک هم نريخت. صورتش رنگ گلگون هميشگي را نداشت. اين بار قلبش مي گرييد ودلش بود که فرياد مي کشيد. اما چاره يي نبود . دختر پرواز کرده بود. بسوي قلب ديگري پر کشيده بود. آن روز تلخ ترين روز زندگي پسر بود. روزي که واقعيت همچون پتک، سيلي محکمي به صورتش نواخت و بيدارش کرد. تازه از خواب شش ساله اش بيدار شد. اوايل طراوت از زندگي پسر رخت بربسته بود. نمي خواست کسي بفهمد او غمگين است. حالا فقط افسوس مانده بود و غم و دلهاي پر از درد. سکوت روي دوش پسر سنگيني مي کرد . دلتنگ بود.آسمان قلب او ، ديگر به رنگ تيم محبوبش نبود.پسر صبور بود ،مثل هميشه. دختر لباس عروس پوشيد و دست در دست پسر ديگر به دنبال آينده رفت. اما براي پسر ديگر مهم نبود. حالا خودش و توانائيهايش را شناخته بود. پسر همان سال بزرگ شد و در کنکور پذيرفته شد. اما نرفت. حوض نقاشي پسر حالا ماهي نداشت، اما پسر ، هنوز خدايش را داشت. بايد به صبر پسر آفرين گفت و به عشق پاکش لبخند زد. هجده بهار از زندگي پسر مي گذرد و حالا او يک هنرمند تئاتر است و چشم به آينده اي دوخته که از آسمان هم روشن تر است. زير سايه پر مهر خدا. |+| |دایان | پنجشنبه 16 آذر1385|22:37
:. نگران .:
بسکه پیدا بودی
هیچکس ،با خبر از نام و نشان تو نبود چشمه ای صاف نهان در دل مه هیچکس در پی، روح جوان تو نبود نگران همه بودی ،اما... هیچکس، نگران تو نبود.
|+| |دایان | دوشنبه 13 آذر1385|21:42
:. مرگ من .:
درست پس از مرگ من
همينکه در دل خاک مدفون شدم بر فراز آرامگاه من برای هميشه شعله ای خواهد سوخت روز ، شعله سفيد است شب هنگام شعله سياه است تو آنرا هيچ گاه نخواهی ديد آن شعله سفيد ،همان عشق من به تست آن شعله سياه ،همان عشق من به تست نه شعله سفيد و نه شعله سياه هرگز خاموش نخواهند شد هرگز هرگز، عزيزم! |+| |دایان | پنجشنبه 9 آذر1385|0:12
:. تائو .:
کاسه ی خود را بيش از اندازه پر کنيد ، لبريز می شود.
چاقوی خود را بيش از حد تيز کنيد ، کند می شود. به دنبال پول و راحتی باشيد ، دلتان هرگز آرام نمی گيرد. به دنبال تائيد ديگران باشيد، برده ی آنها خواهيد بود. کار خود را انجام دهيد سپس رها کنيد ، اين تنها راه آرامش يافتن است. پ ن:تائوت چینگ یا دائو د جینگ یک متن کهن چینی با قدمتی بیش از ۲۰۰۰ سال است.تائو به معنای راه و طریقت است، عصاره و مفهوم اصلی تائو ت چینگ می باشد و سرچشمه ی اندیشه و مکتب تائوئیسم.نگارش این متن کهن را به لائو تزو یا لائو دزو نسبت می دهند که در حدود ۶۰۰ سال قبل از میلاد مسیح و هم زمان با کنفوسیوس می زیسته است.لائو تزو به معنای مرشد پیر و یا استاد پیر است. لقبی بوده که به این فرزانه ی چینی داده اند. |+| |دایان | دوشنبه 6 آذر1385|23:52
:.تائوت چینگ.:
شناخت دیگران هوش و آگاهی است.
شناخت خود خرد ناب است. تسلط بر دیگران قدرت است. تسلط بر خود قدرت حقیقی است. اگر اعتقاد داشته باشید که به اندازه کافی دارید، ثروتمند واقعی هستید. اگر در مرکز باقی بمانید و با تمام وجود مرگ را به یاد داشته باشید، بقای جاودان می یابید. برگرفته از کتاب: تائوت چینگ لائو تزو |+| |دایان | شنبه 4 آذر1385|0:44
:. مناجات .:
خداوندا!
جواب دهنده ی دعايم باش و به ندايم التفات کن و برزاريم ترحم نما و صدايم را بشنو و رشته ی اميدم را قطع مکن و دستاويز مرا از خود جدا مساز و در اين جاحت و ديگر وائجم روي مرا به سوی غير خودت قرار مده و کارساز من باش به برآوردن خواسته ام و روا کردن حاجتم و رسيدن به آرزويم. می دونم قدیمیه.... ولی تنها چیزی که الان می تونه آرومم کنه همینه. |+| |دایان | چهارشنبه 1 آذر1385|19:20
|