|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب روزنوشت 360 آرشیو مطالب
آبان 1386
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 بلاگر
Blogroll Me!
آخرین نوشته ها
:. شازده کوچولو.: I :. بی هوس چت کن.: :. صدا.: ::روزگار:: ::آخر هفته! :::دل من :. من .: آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
|
کیشرا
تلخ ترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است :. درد .:
درون سینه آهی سرد دارم
رخی پژمرده،رنگی زرد دارم ندانم عاشقم، مستم ،چه هستم؟ همی دانم دلی پر درد دارم *فریدون مشیری |+| |دایان | چهارشنبه 20 دی1385|21:15
:. فریاد .:
دست سکوت را گرفتم ، رفتم جلوی آئینه ایستادم. در بی نوری کامل. پاسخ تمام حرفهایت را فریاد زدم.
ملاحظه کاری تا کی؟
* بغض داشت خفم میکرد. مجبور بودم نشون بدم ، که نسبت به حرفات بیخیالم.چون میخواستم سوسکت کنم. |+| |دایان | جمعه 15 دی1385|1:37
:. زمستان است.:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است. كسی سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را. نگه جز پيش پا را ديد، نتواند، كه ره تاريك و لغزان است. و گر دست محبت سوی كس يازی، به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛ كه سرما سخت سوزان است. نفس كز گرمگاه سينه می آيد برون، ابری شود تاريك. چو ديوار ايستد در پيش چشمانت. نفس كاين است، پس ديگر چه داری چشم، ز چشمِ دوستانِ دور يا نزديك؟ مسيحای جوانمرد من! ای ترسایِ پيرِ پيرهن چركين! هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... مهدی اخوان ثالث |+| |دایان | جمعه 8 دی1385|2:39
:. بازی یلدا.:
انوش عزیز لطف کرده و منو به بازی یلدا دعوت کرده.حالا منم ۵ تا از چیزهایی رو که شاید هنوز کسی نمی دونه میگم:
۱-سال اول دبستان بودم که با یه دوچرخه تصادف کردم. ۲-سال دوم راهنمای بودم،امتحان انشا گرفتم۱۲(در مورد پائیز نوشته بودم) منم واسه تشکر از معلممون یه بسته آدامس موزی رو که تو دهنم بود چسبوندم به صندلیش... ۳-دانشجوی کامپیوترم ، ولی یه کلمه برنامه نویسی بلد نیستم. (البته سخت افزارم بد نیست) ۴-یکی از افتخاراتم اینه که همون اول تو امتحان رانندگی قبول شدم و زدم رو دست همه پسرای فامیل. ۵- عاشق بستنی شکلاتی هستم. کلا عاشق شکلاتم حالا میخواد مترو باشه ،هوبی یا هر شکلات دیگه ای. اینا رو هم من به بازی دعوت می کنم:رویاهای گمشده ،دردونه، سی و یک اسفند،خاطرات من،علی کوچیکه. |+| |دایان | یکشنبه 3 دی1385|10:19
:. دل .:
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از اين بي خبري ،رنج مبر هيچ مگو دوش ديوانه شدم ،عشق مرا ديد و بگفت کامدم ،نعره من ،جامه مدر هيچ مگو گفتم اي عشق ،من از چيز دگر مي ترسم گفت آن چيز دگر نيست ،دگر هيچ مگو من به گوش تو سخن ها ي نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلي ،جز که به سر هيچ مگو قمري، جان صفتي در ره دل پيدا شد در ره دل چه لطيف است سفر، هيچ مگو ؟گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو گفتم اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو اي نشسته تو در اين خانه ي پر نقش و خيال خيز از اين خانه برو، رخت ببر هيچ مگو گفتم اي جان، پدري کن ،نه که اين وصف خداست؟ گفت اين هست و لي جان پدر هيچ مگو. |+| |دایان | جمعه 1 دی1385|22:39
|