|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب روزنوشت 360 آرشیو مطالب
آبان 1386
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 بلاگر
Blogroll Me!
آخرین نوشته ها
:. شازده کوچولو.: I :. بی هوس چت کن.: :. صدا.: ::روزگار:: ::آخر هفته! :::دل من :. من .: آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
|
کیشرا
تلخ ترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است :. سادگی .:
همیشه سبز می خشکد
همیشه ساده می بازد همیشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد من آن سبزم که رستن را تو آخر بردی از یادم چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم به پاس سادگی به پاس سادگی در عشق درونم ملتهب از عشق طلوع اولین دیدار غروب شام آخر بود * مسعود هوشمند **کتاب: ستاره های سربی( ترانه های ماندگار) |+| |دایان | دوشنبه 23 بهمن1385|0:32
:. روز اول دبستان .:
هفت ساله بودم که با پدر مادر و برادر چهارده ساله ام فرشید از آبادان به شهر ویتی یر کالیفرنیا آمدیم. برادر بزرگترم فرید را یکسال پیش از آن به فیلادلفیا فرستاده بودند و انجا به دبیرستان میرفت. او هم مثل خیلی از جوانهای ایرانی آرزو داشت خارج از کشور درس بخواند. و با وجود اشکهای مادر ما را ترک کرده و پیش عمویم و همسر آمریکایی اش زندگی می کرد. من هم ا رفتن او ناراحت بودم، ولی به زودی غصه از یادم رفت. اولین بسته سوغاتی که رسید، دیدم داشتن یک باربی کامل- با کیف حمل ،چهار دست لباس ،یک بارانی و یک چتر کوچک – به دوری از برادر میارزد.
اقامت ما در ویتی یر موقت بود. پدرم کاظم ،مهندس شرکت نفت ایران بود وماموریت داشت حدود دو سال مشاور یک شرکت امریکایی باشد. او در زمان دانشجویی مدتی در تگزاس و کالیفرنیازندگی کرده بود و درباره امریکا با همان لحنی صحبت میکرد که کسی از اولین عشقش بگوید. برای او امریکا جایی بودکه هرکس بدون توجه به اینکه قبلا چه کاره بوده میتوانست ادم مهمی بشود. کشوری مهربان و منظم پر از توالت های تمیز . جایی که مردم قوانین رانندگی را رعایت میکردند و دلفین ها از توی حلقه ها میپریدند. سرزمین موعود.برای من هم آمریکا جایی بود که همه جور لباس باربی پیدا میشد. وقتی به ویتی یر رسیدیم تازه رفته بودم کلاس دوم. پدر اسمم را توی دبستان لفینگ ول نوشت. برای اینکه راحت تر جا بیفتم مدیر دبستان ترتیبی داد که معلم جدیدم خانم سندبرگ را چند روز قبل از شروع کلاس ها ملاقات کنیم.چون من و مادر انگلیسی بلد نبودیم، برایش توضیح دادکه من به کودکستان آبرومندی رفته ام که توی آن به بچه ها انگلیسی یاد میدادند. او که میخواس تاثیر خوبی روی خانم سند برگ بگذارد به من گفت زبان انگلیسی ام را نشان بدهم. صاف ایستادم و با افتخار همه ی معلوماتم را رو کردم: (سفید،زرد، نارنجی،قرمز،بنفش،آبی،سبز) دوشنبه ی بعد، پدر من و مادر را به مدرسه رساند . فکر کرده بود خوب است مادر هم چند هفته با من بیاید دبستان. نمیفهمیدم دو نفر انگلیسی ندان چه مزیتی به یک نفر دارد،اما کسی به نظر یک بچه ی هفت ساله اهمیتی نمیداد. تا قبل از روز اول دبستان لفینگ ول، هیچوقت مادر را مایه ی شرمندگی نمی دانستم. اما دیدن بچه های مدرسه که همه پیش از به صدا در آمدن زنگ به ما خیره شده بودند کافی بود که وانمود کنم او را نمی شناسم. بالاخره زنگ خورد و خانم سند برگ آمد و کلاس را به ما نشان داد. خوشبختانه فهمیده بود ما از آن آدم هایی هستیم که خودشان نمیتوانند کلاس شان را پیدا کنند.... * کتاب: عطر سنبل ،عطر کاج ***دوستای خوبم با کلیک روی ادامه مطلب میتونید کل داستان بخونید. ادامه مطلب |+| |دایان | چهارشنبه 11 بهمن1385|14:18
:. عشق برتر است یا شوهر ؟!! .:
يه دوستی دارم که هفت سال پيش با يه پسری به اسم امير دوست شد. بعد از 3 سال امير رفت خواستگاريش، ولي مامان دوستم رضايت نداد. دوستم از هر فرصتی استفاده می کرد تا بره امير و ببينه. می گفت: ما بدون هم نمی تونيم زندگی کنيم. خيلی ها واسطه شدن تا اين وصلت سر بگيره ، ولی مامان دوستم رضايت نمی داد. امير پسر خيلی خوبيه . مامان دوستم هم تنها بهونش اين بود که امير کار دولتی نداره.از طرفی هم می گفت:اگه کار دولتی هم داشته باشه من نمی خوام.
چند وقت پيش دوستم زنگ زد و گفت: يکی از پسرای فاميل اومده خواستگاریم و همه اصرار می کنن که قبول کن.حالا من موندم سر دو راهی، نمی دونم چيکار کنم؟!! از يه طرف امير و دوست دارم از طرف ديگه اين پسره که اومده خواستگاريم شرايط خيلی خوبی داره. بهش گفتم: مگه امير و دوست نداری؟ !! مگه عاشقش نيستی؟!! اين چه عشقيه که سر دو راهيش موندی؟!! بعد از دو هفته زنگ زد و گفت: داره با پسر فاميلشون نامزد ميکنه. اينم آخر عاقبت يه عشق هفت ساله. حالا کاش نامزد ميکرد و همه چي تموم ميشد. به امير نگفته که نامزد کرده. بهش گفتم: ميخوای چيکار کنی؟ اگه اميرو دوست داری ،پس چرا نامزد کردی؟ اگه دوسش نداری، چرا بهش نميگی که اونم بره دنبال زندگيش؟ ميگه: دوسش دارم. امير تنها عشق منه. مجبور شدم. پسره خيلی اصرار کرد(نامزدش). کار خداست. قسمت اينجوری بوده. خدا خواست که اينجوری شد. هر چی خدا بخواد همون ميشه.... گفتم: خريت و حماقت خودتو گردن خدا ننداز. خدا عقل و شعور داده واسه همين موقع ها.(البته اگه داده باشه بهش) دلم می خواست اينا هم بگم: اگه واقعا امير و دوست داشتی ، حتی اگه می دونستی بهش نميرسی بايد صبر می کردی و کس ديگه ای رو وارد زندگيت نمی کردی. تو با اين کارت، زندگی دو نفرو بهم ريختی. تو زندگيه با عشق نميخوای ، تو زندگی ای ميخوای که توش شوهر باشه.همين. تو هم به امير خيانت کردی هم به نامزدت داری خيانت ميکنی.بعدا هم با هر کدوم زندگی کنی اون زندگی بی ارزش ترين زندگی دنياست. حالم از عوضی هايی مثه تو بهم ميخوره. |+| |دایان | چهارشنبه 4 بهمن1385|1:4
|