|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب روزنوشت 360 آرشیو مطالب
آبان 1386
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 بلاگر
Blogroll Me!
آخرین نوشته ها
:. شازده کوچولو.: I :. بی هوس چت کن.: :. صدا.: ::روزگار:: ::آخر هفته! :::دل من :. من .: آمار وبلاگ
تعداد بازديدها:
|
کیشرا
تلخ ترین چیز در اندوه امروزمان خاطره شادمانی دیروزمان است ::آخر هفته!
چقدر بده تو یه جمع که همه آشنا هستن احساس غریبی کنی.
پ ن: با وجود تلاش همه ی عزیزان برای گذراندن آخر هفته ای خوب ،به من خوش نگذشت:( |+| |دایان | شنبه 25 فروردین1386|0:58
:::دل من
هر چه داشتم بخشیدم و تنها شدم.
عزیزم، تو مرا مجبور کردی که یکی از ترانه های غمگین را به طور مرتب بشنوم. *شل سیلوراستاین پ ن:رنگ و روی دلم رفته. دنبال یه نقاش خوب می گردم. |+| |دایان | پنجشنبه 23 فروردین1386|2:30
:. من .:
نه آدمم نه گنجشک
اتفاقی کوچکم هر بار می افتم دو تکه میشوم نیمی را باد می برد، نیمی را مردی که نمی شناسم *گراناز موسوی **پابرهنه تا صبح
|+| |دایان | سه شنبه 21 فروردین1386|1:55
:. غم و شادی .:
در يکی از روزهای ارديبهشت ، شادی و غم در کنار درياچه ای همديگر را ديدند. به هم سلام دادند و کنار آبهای آرام نشستند و گفتگو کردند. شادی از زيبايی های روی زمين سخن گفت، از شگفتی های هر روزه ی زندگی در دل جنگل و در ميان تپه ها و از آوازی که سپيده دمان و شامگاهان شنيده می شود.
آنگاه غم سخن گفت و با هر آنچه شادی گفته بود موافقت کرد؛ زيرا غم ،جادوی آن لحظه و زيبائيش را می فهميد. غم ، هنگامی که از زيبايی ماه ارديبهشت در مرغزار و در ميان تپه ها سخن می گفت، بيانی شيوا داشت.شادی و غم زمانی دراز سخن گفتند، و درباره ی هر آنچه که می دانستند با هم تفاهم داشتند. دو شکارچی از آنسوی درياچه ها می گذشتند .هنگامی که به اين سوی آب نگاه کردند ، يکی از آنان گفت: "نمی دانم آن دو نفر کيستند؟" ديگری پاسخ داد:"گفتی دو نفر؟ اما من فقط يک نفر را می بينم." شکارچی اول گفت: " اما دو نفر آنجا هستند."شکارچی دوم گفت:" من در آنجا فقط يک نفر را می توانم ببينم،تصويری که در درياچه افتاده نيز تصوير يک نفر است."شکارچی اول گفت:" نه، دو نفرند. تصويری که در آب راکد افتاده است از آن دو نفر است."اما مرد دوم تکرار کرد:" من تنها يک نفر را می بينم." و ديگری باز گفت:"اما من به وضوح دو نفر را می بينم." تا به امروز هنوز يکی از شکارچی ها می گويد که ديگری لوچ است و دو تا می بيند ؛ در حالی که آن ديگری می گويد:"دوست من کمی کور است." *عارفانه ها **جبران خلیل جبران پ ن: شکارچی دوم که فقط یه نفر می دیده ، غم می دیده یا شادی؟!!!
|+| |دایان | شنبه 11 فروردین1386|3:19
|